🔸صالحه حسینی، همسر بهنام محجوبی دقایقی پس از دیدن او در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان لقمان گفت که عدم رسیدگی به موقع پزشکی و تأخیر در اعزام او به بیمارستان باعث وخامت وضعیت جسمانی و در نهایت به کما رفتن این زندانی عقیدتی شده است.
وی همچنین افزود: «بدنش خیلی ورم کرده و داغ است. یعنی بالاتر از دمای معمولی است و تب دارد. سه چهار دستگاه به او وصل است و با دستگاه نفس میکشد. پایش را که فشار دادم اصلاً هیچ حسی نداشت و احساس نمیکرد.»
بر اساس توضیحاتی که پزشک بهنام محجوبی به همسر او ارائه کرده، برای تخلیه موارد داخل ریه، به ریهاش لوله فرستادهاند گرچه تنها امیدی پنجاه درصدی به اثربخشی این کار دارند.
همسر بهنام محجوبی درباره وضعیت بیماری او توضیح میدهد: «حدوداً یکسال قبل که آقای تابنده فوت شد بهنام چون خیلی دوستش داشت اختلال پانیک گرفت، ولی داروهایش خیلی کم بود، روزی سه قرص مصرف میکرد. دکترش تأیید کرد که تحمل حبس ندارد و ما نامه را برای قاضی بردیم اما قبول نکرد.
هنوز جسم بیجان بهنام محجوبی را از تخت بیمارستان برنداشتهاند که خبر میرسد سحرگاه امروز، حکم اعدام زهرا اسماعیلی اجرا شده است.
او که در یک پروندهٔ پر از ابهام به قتل همسرش متهم شده بود؛ برای دومین بار بود که پای چوبه دار میرفت.
بهنام محجوبی درویش گنابادی زندانی، در بیمارستان لقمان تهران درگذشت.
به گزارش فعال حقوق بشر
بهنام محجوبی در زمستان ۹۶، در جریان حوادث گلستان هفتم توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد و در تاریخ ۲۷ مردادماه ۹۸ توسط شعبهٔ ۲۶ دادگاه انقلاب تهران از بابت اتهام «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور از طریق ارتباطگیری با سایرین و فراهم ساختن تجمع غیرقانونی» ۲ سال حبس تعزیری و مجازات تکمیلی محکوم شده بود .
بهنام محجوبی در زندان اوین پس از آگاهی از درگذشت نورعلی تابنده، قطب دراویش گنابادی، بعلت شوک روانی شدید، به اختلال پانیک مبتلا شد و هر چند وقت یکبار بر اثر حملات پانیک به فلج موقت و اختلال در تکلم دچار میشد. مسئولان قضایی و عوامل زندان اوین، جهت تحمیل فشار به ایشان، داروهایی که خانوادهاش به سختی تهیه کردند و به زندان تحویل میدادند را در اختیار ایشان قرار نمیداد,
آزاد نکردن فوری زندانیای که برای او توسط پزشکی قانونی رأی عدم تحمل کیفر صادر شده، در اختیار نگذاشتن داروهای درمانی و تحمیل مقادیر بالای داروی خوابآور به زندانی با تهدید به انتقال و بستری در شکنجهگاهی بنام بیمارستان روانپزشکی و نهایتاً به کما رفتن زندانی در اثر مسمومیت دارویی، مسئولیت مرگ وی را مستقیماً متوجه مسئولان قضایی، امنیتی و مخصوصاً پزشک و عوامل بهداری زندان اوین میکند.
از تمامی جوامع حقوق بشری میخواهیم که این ظلم بزرگ را بی جواب نگذارنند بی نهایت بهنام ها میمیرند و جهموری اسلامی به ظلمش ادامه میدهد
مجموعه آموزشی استاد عشق زیر نظر فعالین حقوق بشر بدینوسیله اعلام میکند در جهت مقابله با افراد دست نشانده، خودفروخته، نفوذی، معاند و معلوم الحالی که با شعار مضحک و پروژه طراحی شده «استاد فیک» و «استادم کجاست» در صدد ایجاد اغتشاش و کثرت بین اعضای مجموعه بزرگ عرفان حلقه میباشند، با تمام قوا و توان خود ایستادگی نموده و در دفاع از این مسیر الهی از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد.
دشمنان راه کمال باید بدانند دوره دروغ و دغل و تهمت و افترا به پایان رسیده و عصر هوشمندی با قوت تمام نا اهلان را به سزای کارشان خواهد رساند
مجموعه آموزشی استاد عشق
1399/10/22
2021/02/10
برای رعایت حق انتشار و به منظور اطمینان از صحت و اعتبار مطالب و ویدئوهای منتشر شده از طرف استاد محمدعلی طاهری خواهش میشود صرفا به کانال یوتوب،اینستاگرام ،کانال تلگرامی، توئیتر و یا سایت رسمی ایشان از طریق لینکهای زیر مراجعه فرمایید.
website:
به نام بي نام او
خدای عشق و عشق
به نام خدای رحمن و رحیم، خدای عشق و عشق؛ خدایی که رحمانیتش عشق را در هستی جاری کرد و از فیض رحمانی خود به هستی جان بخشید و از این بخشش و حُب بود که عوالم مختلفی در قالب عقل به وجود آمد.و به این ترتیب خداوند، عکس روی خود را در آیینه آفاق انداخت. یعنی با تبلور عشق، عقل را آفرید تا نظاره گر و آیینه ای برای انعکاس عشق و زبانی برای خبر دادن از آن باشد. قلم عقل با همه ناتوانی اش نام عشق را بر صفحه عالم نوشته است و عظمتش را انعکاس می¬دهد هر چند که عشق قابل توصیف نیست.
چـون قلم انـدر نـوشتـن مــی شتـافت چون به عشـق آمد قلم در خود شکافت
(مولوی)
از آن جا که انگیزه ایجاد عقل، لطف رحمانی (عشق) است، باید گفت که عقل از دل عشق بیرون آمده است. در ازل، همه هستی از دل عشقی بنیادی پدیدار شد که می توان آن را «عشق اول» و عالم به وجود آمده از دل این عشق را «عقل اول» نامید.
اما در این پیدایش، هر عالمی نسبت به عالم ماقبل خود، از خالق فاصله بیشتری گرفت و دورتر شد و با این دوری نازل تر و پست تر گردید و هر جزیی حرکت به سوی قهقرا را آغاز کرد. ادامه این روند، خلقت را نه به سوی کمال بلکه به سوی پستی جلوه می داد و چنین طرحی از او بعید و محال بود. از این رو عشق الهی در جلوه¬ای دیگر نیز جاری بود تا با بازگشت هستی به سوی او، خلقت برای همیشه در منهای بینهایت اسیر نباشد. او رحیمیت خود را نثار هستی کرد تا ارکان آن را در آغوش کشیده، نگذارد که قهقرا همه تجلیات را ببلعد.
پس او از یک سو وجود را به هستی هدیه کرده است و از سویی دیگر همه چیز را به آغوش خود می کشد تا مخلوقش از لطف و مرحمت او دور نباشد. زیرا او رحمان است و رحیم؛ او عاشق است و عشق او در برگیرنده هستی. این عشق از مبدأی جریان دارد که نه در بند مکانی است، نه زمانی و نه تضادی، پس همان هنگام که عشق می ورزد و هدیه می کند، چون در قید زمان نیست، باز پس می گیرد و در آغوش می کشد و از منظری که فوق زمان است، هیچ یک از این دهش و باز دهش بر دیگری مقدم نیست. همه چیز و همه کس دور از او و در آغوش اویند. بنابراین، از اوییم و روانیم به سوی او و از هر طرف مشمول عشق او.
این است اساس هستی: رحمانیت و رحیمیت و یا به عبارتی دیگر، عشق و عشق؛ عشقی که علت همه علت ها است. زیرا اگر انگیزه خلقت بر پایه عقل بود (نه حُب و بخشش الهی)، لازم بود تا خلقت، منفعتی برای خالق ایجاد کند؛ در حالی که خالق بی نیاز است. این عشق و حُب است که نیاز به علت نداشته، منفعتی را دنبال نمی کند و عاشق است که می بخشد نه عاقل.
لاابالی عشق باشد، نی خرد عقل آن جوید کزان سودی برد
(مولوی)
خداوند رحمن و رحیم، قرآن را نیز کلامی برای بیان و ابلاغ این عشق قرار داد تا رحمن و رحیم بودن و حُب و وُّد خود را به بشر بشارت دهد و بگوید که رحمن است و رحیم؛ یعنی عشق است و عشق. پس به نام او که رحمان بودنش عشق است و رحیم بودنش نیز عشق. به نام او که چنین عاشقی است؛ خدایی که عفو کننده است و عفو او نیز از تبعات عشق است؛ نه عقل. چرا که عفو و بخشش مورد پسند عقل نیست؛ مگر آن که برای بخشنده، منفعتی حاصل کند و این در حالی است که خدا غنی است و بی نیاز.
و او فؤاد و صدر و قلب را سه مرتبه متفاوت برای تجربه عشق قرار داد تا جایگاهی برای دریافت لطف و رحمتش در وجود انسان باشد؛ آن طور که از طریق فؤاد دریافت نموده، شهود داشته باشیم؛ با قلب منقلب شده، به تغییرات و تحولات درونی برسیم و با شرح صدر به گشادگی و گستردگی به وسعت عالم هستی نایل شویم؛ کاری که هرگز از عقل بر نمی آید:
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
(مولوی)
اما تاسف بر کسانی که خداوند را صرفاً خدای عقل می دانند و نه خدای عشق و کلام او (قرآن) را نیز فقط کلام عقل می دانند و نه پیام عشق. در حالی که پیش از آن که قرآن از عقل بگوید، از عشق گفته است و پیامبر گرامی(ص) از آن رو در کلام خدا رحمتی برای عالمیان نامیده شد که با عرضه قرآن، معرفی برای این عشق بوده است و به درستی که حامل چنین پیامی، فخر عالم و رحمتی است برای آن. تاسف بر کسانی که اسلام را دین قساوت و سنگدلی و خدای آن را خدایی انتقام جو معرفی می کنند؛ غافل از این که خود آن ها بیش از همه به لطف و رحمت و بخشش خداوند نیاز دارند و اگر این لطف و رحمت نباشد چه کسی می تواند از این ورطه به عافیت بگذرد؟
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
(حافظ)
چه کسی بدون لطف و رحمت او می تواند به جایی برسد؛ اگر او تعلیم ندهد، تزکیه نکند، حکمت ندهد، سینه را نگشاید، بارهای گران را از دوش بر ندارد، هنگام وسوسه شیطان که می¬رود پا بلغزد، او درنیابد و …؟!
به جایی نرسد کس به توانایی خویش اِلّا تو چراغ رحمتش داری پیش
(سعدی)
امروزه معرفی نادرست اسلام وعرضه آن در قالب دینی خشک، جدا از عشق و خالی از پیام لطف الهی و طرح مباحث و نظرات آن در چنین حیطه ای، باعث سوء برداشت فراوانی برای جوانان این نسل شده، آن ها را از این دین، گریزان و به دامان آیین¬ها و مکاتب وارداتی سوق داده است. از طرف دیگر، در جوامع غربی نیز مسلمانان را وحشی، عقب مانده و اهل خشونت می خوانند و در جوامع و محافل بین المللی، اسلام را دین کُشت و کُشتار و تجاوز معرفی می کنند. در حالی که می دانیم اسلام دین آزادی اندیشه (الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله …)، آزادی انتخاب (قل یا ایها الکافرون * لا اعبد ما تعبدون * … لکم دینکم و لی دین – لا اکراه فی الدین…) و آزادی رهروی (انا هدیناه السبیل اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً) است.
علاوه بر این، دین اسلام، مرام مطلوب نزد خداوند را مرام اسلام (تسلیم شدن) در برابر اراده الهی معرفی می کند که همانا نیل به سوی غایت کمال است. یعنی، از میان دو مرام تسلیم در برابر حق و یا طغیان در برابر آن، مرام الهی و پسندیده تسلیم و مسلمانی را تایید و پیشنهاد می کند. در چنین راهی است که شهادت، گواهی انسان است بر حق که در راه آن، جان نیز فدا می¬شود. شهادت (گواهی به حق با گذشتن از جان) نیز امری است که عقل را با آن کاری نیست و به طور مطلق بر مبنای عشق محقق می¬شود. شهید، از روی عشق با خون خود شهادتنامه حق را امضاء می¬کند؛ در حالی که عقل در این راه، به جز پای بند شدن و ممانعت نقش دیگری را ایفا نمی کند.
عاقلان از غرقه گشتن در گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
(مولوی)
به این ترتیب، اگرچه عقل در جایگاه خود معتبر است، عاشق در راه رسیدن به معبود خود، آن را کنار می زند:
گـرفتـم گــوش عقل و گفتم ای عقل بـرون رو کز تـو وارسـتم من امروز
بشوی ای عقل دسـت خویش از من کـه در مـجنـون بپیوستــم من امروز
(مولوی)
به هر حال، خداوند رحمن و رحیم، مرام منتهی به کمال را معرفی کرده، انتخاب را با مهربانی به ما وا گذاشته است. او آنچنان که خود را نعم المولی، نعم النصیر، نعم الوکیل و … معرفی می کند، بهترین دوست، یاور، وکیل و … برای همگان است و پیام لطف «ادعونی استجب لکم» را خطاب به همه انسان ها عرضه کرده است. او با پیام «اِلیه راجعون» بزرگترین مژده مبنی بر بازگشت همه به سوی آغوش پر مهر خود را به همه انسان ها بشارت داده است. چه نویدی می تواند از این زیباتر و چه رحمت و عشقی می تواند از این بالاتر باشد؟! خدای را دریابیم و او را از خدای عشق به خدای عقل تنزل ندهیم که کفری )پوشش حقی( از این ناحق تر نیست.
خداوند یگانه است و به درستی که او خدای عشق است.
و «بسم الله الرحمن الرحیم» گواهی بر عشق اوست؛ اسم اعظمی که از ازل تا ابد بر لوح هستی حک شده است.
اسم اعظم پیش ما باشد قدیم یعنی بسم الله الرحمن الرحیم
(شاه نعمت… ولی)
مقاله خدای عشق و عشق به مناسبت روز عشق تقدیم بر تمام عاشقان دنیا ❤️❤️❤️❤️
نویسنده محمد علی طاهری
امروزه بشر با بیماریهای مختلفی روبهرو است که اکوسیستم آنها را برای محدود کردن فعالیت او ایجاد کرده است. کسانی که بیشتر به مقررات طبیعت احترام میگذارند و در حفظ اکوسیستم تأثیر دارند، اکوسیستم نیز آنها را حفظ میکند و کسانی که قوانین را نقض میکنند، بیشتر در معرض خطر هستند. همانطور که پیشتر گفته شد، اکوسیستم وظیفهی حفظ بقاء و تعادل در طبیعت را بهعهده دارد و از زمانیکه بشر برای حفظ منافع خود دست به تخریب و منقرض کردن برخی گونههای موجودات زده و تعادل را از بین برده است، با او به نحوی مقابله میکند که از
بلندپروازی ساقط شود. اکوسیستم باید حفظ شود تا بشر نیز بقا پیدا کند، بههمین دلیل مأموریت دارد که خود را حفظ
کند. هوشمندی حاکم بر جهان هستی، حفظ اکوسیستم را تضمین میکند و شرایطی را فراهم آورده است که انسان بتواند زندگی کند. فقط کافی بود که ذرات باردار بتوانند از فضا به جو نفوذ کنند یا ذرات رادیواکتیو در کمربند وان آلن13 خارج از جو به دام نیفتند تا هیچ موجود زندهای بر زمین باقی نماند. قوانین و پدیدههای هوشمندانهی متعددی دست به دست هم دادهاند تا اکوسیستم حافظ خود
و در حقیقت حافظ بقاء شود. حتی هیچیک از جهشهای ژنی و تحولات سلولی در انسان و سایر موجودات زنده بیدلیل
نیست و همگی بهنحوی قانونمند رخ میدهد. این تغییرات در معرض عوامل مختلف (تشعشعات فیزیکی، شعوری، تأثیرات شیمیایی و …) ایجاد میشود و روند زیستی جدیدی را بنا میگذارد. انواع جهشهای ژنی، قانون انتخاب اصلح و … نشان میدهد که اکوسیستم برای تطابق خود با شرایط
جدید برنامهریزی شده است. اکوسیستم موجودیت و شعور دارد و اشتباه نمیکند. انسان برای منافع خود به طبیعت لطمه میزند، اما اکوسیستم بهعنوان یک کل، بهدنبال حفظ
بقاء است و حذف و اضافه کردنهای آن به این منظور است. حتی برهم خوردن تعادل اکسیژن و گاز کربنیک جو که باعث ذوب شدن یخهای قطبی میشود، در ظاهر موجب از بین رفتن موجودات
میشود، اما تداوم حیات بر روی زمین را حفظ خواهد کرد. قانون مرگ و زندگی، خود ضامن حفظ بقاء در اکوسیستم است. بدون این قانون، زمین پر از گیاه
بود و ازدیاد پرندگان جایی برای انسان باقی نمیگذاشت و … . تعادل یعنی مرگ و زندگی. اگر در اکوسیستم مرگ وجود نداشت، دچار مشکل میشد و مرگ بیرویه نیز آن را دچار ضایعه میکند. اکوسیستم در یک سطح موجوداتی را از بین میبرد تا موجودات دیگر بقاء یابند. مث ًلا در بررسی آتشسوزی جنگلها دیده میشود که اکوسیستم سطح رویی جمعیت گیاهی را از بین میبرد تا سطوح زیرین رشد پیدا کند. انسان نیز این درس را از آن فراگرفته است و آتشسوزی مصنوعی جنگلها را با برنامه انجام میدهد و در پی آن است که این تعادل را بهطور مصنوعی حفظ کند؛ یعنی بهنوعی در حال پذیرفتن پدیدهی مرگ در اکوسیستم است و برای آن دستورالعمل نیز صادر میکند. اما اگر حذف موجودات از طبیعت حسابشده نباشد و برای انجام آن، فقط منافع موقت انسان در
نظر گرفته شود، لطمهای جدی در بر خواهد داشت. برای مثال، اگر انسان برخی از حیوانات مانند شیر، ببر، پلنگ و … را بهدلیل درنده بودن از بین ببرد، خیلی از حیوانات باقیمانده و بیآزار، جنگلها را از بین میبرند، زیرا حتی ریشهی درختان را خواهند خورد. وجود شیر، ببر و پلنگ برای حفظ این
تعادل است و اکوسیستم بقاء یا عدم بقای طبیعی آنها را خود تعیین میکند. از طرف دیگر، اکوسیستم بر اساس اصل سادگی عمل میکند. آبی که از چشمه میجوشد، هر چه از سرچشمه دور شود، با افزوده شدن مواد و آلودگی بیشتر، پیچیده و پیچیدهتر میشود و تصفیهی آن عملیات و هزینههای بیشتری خواهد داشت. در خصوص بشر نیز به مرور انواع و تعداد بیماریها افزایش یافته است. یک دلیل عمدهی آن این است که در آغاز ذهن بشر تا این حد پیچیده نبوده و به دلایل مختلف او را درگیر بیماریهای مختلف نمیکرده است. انسان نباید پیچیدگی را با قابلیت اشتباه بگیرد و فکر کند عالم بودن یعنی پیچیده بودن. عالم بودن یعنی یافتن سریع روابط ساده. نوابغ دنیا با راهحلهای ساده، پیچیدگیهای بیشماری را حل کردهاند. حتی در معنویت نیز همین قاعده حاکم است و راه خدا سادهترین و کوتاهترین راه است و انسان هرچه به مبدأ نزدیکتر شود، غل و غش و پیچیدگی ارتباطش با مبدأ کمتر میشود. اکوسیستم حرکت بهسوی سادگی را میآموزد و
هر چه پیچیدگیهای ما بیشتر میشود، تأثیر منفی آن را به ما نشان میدهد. وقتی که فرد تحت فرادرمانی یا سایمنتوتراپی قرار میگیرد، تمام اجزای وجود او اسکن میشود و
در انطباق با اکوسیستم است که درمان یا عدم درمان او تعیین میشود. بههمین دلیل، فرادرمانی و سایمنتوتراپی با وجود راندمان بالای خود، به نحو صد در صدی عهدهدار درمان نیستند و در مواردی به نسبت اندک، برخی افراد در برخی شرایط از این درمانها برخوردار نمیشوند.
برگرفته از كتاب سايمنتولوژي تاليف استاد محمدعلي طاهري صفحه ١٥٣-١٥٥
انسان برای منافع خود به طبیعت لطمه می زند، اما اکوسیستم زمینی به عنوان یک کل، به دنبال حفظ بقاء است و حذف و اضافه کردن های موجودات بر روی زمین نیز به همین منظور است. پدیده هایی مانند پدیده گل خانه ای(GREEN HOUSE EFFECT) و گرم شدن جو زمین بر اثر افزایش گاز کربنیک جو و در نتیجه ذوب شدن یخ های قطبی که با (طرح اعجاب انگیز مهندسی اکوسیستم برای متوقف کردن انسان از نابودی کامل زمین که طی میلیون ها سال میزان غیر قابل تصوری از آب اقیاوسها را به صورت یخ در قطب های زمین برای چنین روزی ذخیره نموده تا امروز بتواند جلوی تخریب بیش از حد انسان را بگیرد و انسان با احساس خطر، به اصل زندگی مسالمت آمیز خود با طبیعت بازگشت کند)، در ظاهر موجب از بین رفتن موجودات می شود، اما از طرف دیگر باعث نجات زمین و تداوم حیات بر روی آن خواهد شد.
اکوسیستم زمینی، با صلاحدید هایی در یک سطح موجوداتی را از بین می برد تا موجودات دیگری بقاء یابند. برای مثال، در بررسی آتش سوزی جنگل ها دیده می شود که اکوسیستم سطح رویی جمعیت گیاهی را از بین می برد تا فرصت برای رشد موجودات سطوح زیرین ایجاد کنند. انسان نیز این درس را از آن فراگرفته و آتش سوزی مصنوعی جنگل ها را با برنامه انجام می دهد و در پی آن است که این تعادل را به طور مصنوعی حفظ کند؛ یعنی به نوعی در حال پذیرفتن پدیده مرگ در اکوسیستم است و برای آن دستورالعمل نیز صادر می کند.
حمد و سپاس یگانه ی هستی بخش را که مجال رویش و پویش عطا فرمود و بار دیگر جلوه های روشن از مسیر کمال را نمایان ساخت.
ثبت دانشگاه مجازی را به بنیانگذار مکتب #عرفانکیهانی_حلقه دکتر #محمدعلی_طاهری تبریک گفته ؛ سلامتی و بهروزی شما استاد بزرگوار را از درگاه ایزد متعال خواستاریم.
عوالم وجود که از تجلی ذات الهی (هیچ قطبی) به وجود آمده اند، درجات و مراتبی دارند که هر کدام، با ویژگی خاص خود شناخته می شوند. در عالم تک قطبی که عالم وحدت است، همه اجزای جهانی که ما در آن، مراحل زندگی خود را سپری می کنیم (جهان دوقطبی) به طور خنثی (در وحدت) وجود دارند. اولین رویارویی آدم و ابلیس، ابتدای چرخه جهان دوقطبی است. یعنی جایی که جهان دوقطبی (جهان تضاد) شکل گرفت.
طراحی خلقت، طراحی دقیق و حسابشده خداوند است که به وسیله عوامل تحققبخش هستی به اجرا در میآید. بنابراین، در نظام آفرینش، باید دوقطبی بودن جهان دوقطبی نیز به وسیله عاملی صورت می پذیرفت که با نوعی نافرمانی از امر خداوند (ایجاد تضاد)، وحدت جهان تک قطبی را به کثرت جهان دوقطبی تبدیل کند. این رویداد با ماموریت ابلیس رخ داد و خداوند که طراح طرح حساب شده هستی است و هیچ قدرتی بر او برتری ندارد و هیچ مخلوقی نمی تواند نظام دقیق آفرینش او را بر هم زند، چنین خواست که ابلیس فرمان سجده به آدم را اطاعت نکند و با این نافرمانی فرمایشی، خیر و شر در عالم شکل گیرد و انسان در جهانی دوقطبی همواره در معرض خیر و شر باشد تا در هر لحظه با انتخاب خود (انتخاب یکی از خیر یا شر) مورد آزمایش قرار گیرد و هدایت و گمراهی برای او معنا پیدا کند. تنها در شرایط امکان انتخاب است که اختیار انسان اهمیت پیدا میکند و حرکت او به سمت کمال ارزش می یابد.
زیرا هنر او غلبه بر نیروی مخالف کمال است و عامل نیروی مخالف کمال در سراسر چرخه دوقطبی، «ابلیس» است.
بهعبارت دیگر، سجده نکردن ابلیس به آدم، خارج از طراحی دقیق خداوند نیست و این کارگزار، عامل دوقطبی بودن «جهان دوقطبی» و شکل گرفتن صحنه امتحان انسان است. برای به وجود آمدن چرخه جهان دو قطبی وجود یک عامل تضاد ضرورت داشت که لازم بود دو قطبی بودن این چرخه را تا پایان آن حفظ کند برای این منظور، خداوند به ابلیس ماموریت داد که به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکند و او نیز این ماموریت را پذیرفت و بر خلاف ملائکی که بر آدم سجده کردند (یعنی هرکدام در مقطعی از مقاطع حرکت آدم در چرخه جهان دو قطبی، تحت سیطره او در می آیند) از فرمان سجده سرپیچی کرد و به اذن خداوند تا پایان سیر او در جهان دو قطبی، به سجده در برابر وی در نخواهد آمد. یعنی تا مقطع معلومی بر سر نقش خود پابرجا خواهد بود و اگر خداوند نمی خواست، به او چنین مهلتی نمی داد و آن گاه در جهان تک قطبی هیچ بستری برای ظهور اختیار انسان و رشد او فراهم نمی شد. پس تبعیت نکردن از فرمان سجده در ظاهر نافرمانی است و اگر نافرمانی نبود تضادی هم نبود؛ اما در عین حال، فرمانبرداری است.
چون خداوند آنرا از پیش تعیین کرده است. خداوند با امر به این که ابلیس جز بر او سجده نکند، نقش موحدی را به او می دهد که برای انجام مأموریت خود از جهان تک قطبی (بارگاه الهی) رانده می شود و در عین حال، این درس را به جا می گذارد که تکبر و نافرمانی از خداوند، نتیجه ای جز دوری از درگاه او ندارد.
ظاهر تکبرآمیز این نافرمانی و نکوهش خداوند از آن، درسی است که باید آدم در طول مسیر خود به آن توجه داشته باشد. ابلیس در اثر این تکبر و نافرمانی از جهان بدون تضاد به جهان تضاد فرود آمد و انسان باید بداند که هر نافرمانی دیگری نیز عامل تنزل و فرود آمدن است. آدم نیز در ابتدای خلقت خود یک نافرمانی کرد که در اثر آن، به جهان تضاد فرود آمد و شروع به سیر در چرخه جهان دوقطبی کرد. اما ابلیس بهعنوان اولین معلماین درس را پیش روی او می گذارد که همچنان در هر مرحله از مسیری که سیر در آن را انتخاب کردهاست، سرپیچی از فرمان خداوند، او را از وحدت دور میکند.
نکته دیگر این است که در عالم دو قطبی که عالم کثرت ابعاد است؛ ابلیس نیز دچار کثرت می شود. جلوه های متعدد وجود ابلیس، “من های ضد کمال” در وجود انسان هستند که شیاطین نام می گیرند. در آفرینش هر انسانی، دو نوع کشش به سمت کمال و ضد کمال طراحی شده است که در اثر وجود “من های کمال” و “من های ضدکمال” ایجاد می شود. به بیان دیگر شیطان در وجود هر انسانی سهم مشخصی دارد و کسی نیست که در درون خود، عامل تضاد نداشته باشد.
همچنین، هیچکس نمیتواند عامل تضاد را از درون خود حذف کند؛ یعنی نمیتواند منهای ضد کمال را در خود از بین ببرد. بنابراین، هر فردی یا مغلوب این شیاطین درونی میشود و یا آنها را مهار میکند و تحت کنترل در میآورد. به همین دلیل است که پیامبر گرامی اسلام (ص) فرموده اند که من شیطانم را به دست خودم مسلمان (تسلیم) کردم.
هنرمندی انسان همین است که بتواند با آگاهی کافی، در صدد مدیریت صحیح منهای درون خود برآید و شیاطین درونش را به تسلیم در آورد تا بتواند مسیر کمال را طی کند. این هنر بدون وجود «شیطان» نشان داده نمیشود. از این منظر میتوان گفت که «ابلیس» یکی از ارکان هستی است که در قالب کثرتیافتهی خود در کمالآفرینی انسان ایفای نقش میکند و به همین لحاظ، وجود او اهمیت دارد.
تا وقتی که انسان نیاموخته است که در مسیر زندگی حرکت مستقیم داشته باشد و تنها معطوف به خدا باشد، در خطر گرایشهای درونی به ضد کمال است؛ یعنی شیاطین وجود او از هر جهت غیر از جهت مستقیم، او را مورد حمله قرار میدهند. اما از زمانی که او دیگر به جهتی جز جهت مستقیم نگاه نکند، بر این شیاطین غلبه خواهد کرد و نه تنها دیگر شیطان برای او نقش گمراهکننده نخواهد داشت، بلکه غلبه بر آن، عامل تعالی او میشود. کسی که در شرایط دوم است، وجود شیطان را ارزشمند میبیند؛ اما معمولا کسی که در شرایط اول قرار دارد، از وجود او گلهمند است.
برای تفهیم این مطلب میتوان از مثال سادهای استفاده کرد. یک کودک، خطرات تماس با آتش را نمیشناسد و به همین دلیل، لازم است که برای نزدیک نشدن او به آتش، آن را برای او وسیلهای خطرناک معرفی کرد. اما وقتی به رشد لازم رسید، بدون اینکه خود را در معرض خطرات آتش قرار دهد، با آن به طور صحیح مواجه خواهد شد و دیگر نگرانی از آسیب دیدن از آن برای او وجود نخواهد داشت. پس در مرحلهای که شناخت و توانایی لازم را ندارد، یک دیدگاه نسبت به آتش دارد و وقتی با نحوه رویارویی با آن آشنا شد، دیدگاه دیگری پیدا خواهد کرد.
بهره بردن از وجود عناصر و عوامل ضد کمال، با انتخاب کمال و حرکت به سوی آن (با غلبه بر ضد کمال) حاصل می شود و انسانی که به بلوغ عرفانی رسیده است و نگاه خود را به سوی خدا دوخته است، در زندگی خود، از کارآزمودگی لازم در رویارویی با این آتش برخوردار است.
۱) انسان می تواند با درس گرفتن از هر حادثه و رفتار خوب یا بد، اندیشه و رفتار خود را اصلاح کند و ارتقا ببخشد. زیرا اگر وجود موجودات عالم را مانند یک سیستم در نظر بگیریم، انسان تنها موجودی است که سیستم وجود او فرایند متغیری دارد و می تواند انواع ورودی های مثبت و منفی را به خروجی مثبت تبدیل کند. به همین دلیل، وقتی به لقمان گفتند ادب از که آموختی، گفت از بی ادبان.
امروزه، وجود عرفان در زندگی به صورت نیازی احساس می شود که نمی توان آن را نادیده گرفت. البته، استقبال از عرفان در سراسر جهان، بازار ظاهرسازی های عرفانی را نیز گرم کرده است و به همین دلیل، عده ای فرصت یافته اند سخن و عمل خود را به عرفان پیوند بزنند و با رنگ و لعاب عرفانی دادن به آن، مخاطب و اعتبار کسب کنند.
در چنین شرایطی، که هم عرفان و هم ادعای عرفان رونق دارد، می توان بدون شناخت کافی، انواع تفکرات منسوب به عرفان را کاذب جلوه داد و از طریق انتقادهای غیر علمی و غیر اخلاقی به نوعی دیگر کسب شهرت کرد و می توان همه ی آن ها را به طور دقیق مطالعه و به طور منصفانه تحلیل کرد تا با ارائه ی این تحلیل، هر یک از مردم هشیار سراسر جهان بتوانند آگاهانه راه خود را انتخاب کنند. «الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (۱۸-زمر) آن کسانى که به سخن گوش میدهند و از بهترین آن پیروى میکنند، ایشانند کسانى که خدا هدایتشان کرده و اینان خردمندانند.»
سخن گفتن از عرفان آسان و در عین حال، دشوار است. آسان است؛ زیرا بسیاری از مردم به راحتی درباره¬ی آن اظهار نظر می کنند و وقتی از آن ها سوال شود که عرفان چیست، بعضی از موسیقی ها، نقاشی ها، اشعار، پوشش¬ها و آداب و مراسم خاص، حتی برخی تکنیک ها و همچنین، انواع و اقسام نظریه های جدید و قدیم و اغلب متضاد عرفانی در ذهن آن ها نقش می بندد و از آن سخن می¬گویند و گاهی دامنه¬ی عرفانی که از آن صحبت می کنند، به انواع خرافه ها، دعانویسی ها و برخی کرامات ظاهری و باطنی که نوعی قدرت نمایی است نیز کشیده می شود و البته گاهی نیز از لطیف ترین و زیباترین مکشوفات و معرفتهای تاریخ بشری سخن به میان می آورند.
اما صحبت از عرفان وقتی دشوار است که این افراد بخواهند اصالت ادعا های موجود را محک بزنند و یا درباره¬ی آن به اطمینان قلبی برسند. زیرا بسیاری از آن ها هنگام رویارویی با یک بینش عرفانی، تنها به فکر دفاع از اندیشه ی خود و نفی دیگران هستند و سخنانشان حاکی از انواع و اقسام ادعا ها و استدلال هایی است که اغلب در همان حوزه ای که از نظر خودشان پذیرفته شده است (اصول اعتقادی و منطق استدلالی اختصاصی) می تواند قابل قبول باشد و کمتر از معیارهائی استفاده می کنند که برای همه مخاطبین قابل ارزیابی، پذیرش و کاربرد باشد ( اصول اعتقادی و منطق استدلالی عام). در بازار مکاره ی عرفان، همه خود را برحق می دانند و دیگران را ناحق می پندارند. «… کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ (۵۳- مؤمنون)- … هر گروهى به آنچه دارند (به روشى که برگزیده اند)، خشنود هستند.» به این ترتیب، پس از هزاران سال رشد تمدن بشری، این سوال هنوز مطرح است که به راستی عرفان حقیقی چیست و در آسمان پر ستاره ی سیر تاریخی تکامل معرفتی انسان، چه جایگاهی دارد؟ و آیا ملاک و میزان و محک محکمی برای سنجشی عام، پایدار و قابل اتکای عمومی و برای انتخاب راه از بیراهه وجود دارد و چگونه می توان با تکیه بر آن، به درستی ادعاهای درست و انتخاب راه صحیح از بین راه های مشابه و متضاد دست زد؟ شاید عده ای گمان کنند که داشتن این نوع ملاک های عام دلیل بر این است که در توجه به عرفان باید آموزه های دینی را کنار گذاشت؛ زیرا اختلاف ادیان مانع از این است که صاحبان همه ی ادیان بتوانند عرفان دینی مشترکی داشته باشند.
اشتباه این افراد در این است که فراموش کرده اند ادیان الهی یکدیگر را تایید می کنند و هر کدام از آن ها نسبت به دین قبلی دستورالعمل های کامل تری دارد و به رعایت اصول بیشتری در زندگی دعوت می کند. اما ارزش رعایت همه این اصول (که کمیت دین هستند) به این است که کیفیت آن ها حفظ شود و ارتقا یابد و نکته ی مهم این است که عرفان حقیقی، کیفیت مشترک همه ادیان است.
عرفان حقیقی، چنگ زدن به حلقه های رحمانیت الهی است که برای صعود انسان در مسیر کمال به طور بی دریغ در اختیار انسان قرارداده شده است. لطف خدا حد و اندازه ای ندارد؛ ولی انسان به دلیل این که اسیر ترفندهای شیطان است، همواره میل به خودخواهی و کثرت طلبی دارد.
توحید، راه وحدت است و موحد رهروی است که نه تنها به درک وحدت رسیده است؛ بلکه بر خلاف فرد منافق، میل به وحدت دارد. به همین دلیل، یکی از معیارهای کیفیت سنجی، میزان برقراری صلح و حرکت به سوی وحدت است. حرکت از وحدت به کثرت و ایجاد شکاف در جامعه بشری (نفاق) از هر منظری که در نظر گرفته شود، حرکتی در خلاف جهت کمال انسان محسوب می شود و اولین محک برای شناخت عرفان غیر اصیل از عرفان اصیل است. بنابراین، هر طریق و روش انحصار طلبانه ای که استفاده از لطف و رحمت خداوند و ارتقا در مراتب توحید را مختص خود بداند، عرفانی و دینی نیست و در جهت تفرقه در راه خدا و فرقه فرقه کردن عرفان گام بر می دارد. «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (۶۴- آل عمران)- بگو: اى اهل کتاب، بیایید از آن کلمهاى که پذیرفته ما و شماست پیروى کنیم: آنکه جز خداى را نپرستیم و هیچ چیز را شریک او نسازیم و بعضى از ما بعضى دیگر را سواى خدا به پرستش نگیرد. اگر آنان رویگردان شدند بگو: شاهد باشید که ما مسلمان هستیم.»
عرفان و شریعت (مذهب) که دو بال دین هستند، با هدف رسیدن به کمال و تعالی، ارتباط با خدا و حرکتی از کثرت به وحدت را دنبال می کنند. در عرفان حقیقی، انسان خود را با همه ی اجزای جهان هستی در پیوندی می بیند که تن واحد هستی را شکل می دهد و همه ی اجزای عالم را با وجود تنوع و کثرت آن، تجلی یکتائی و بی همتائی او می بیند و از اینرو، کل هستی را در وحدت و یکتائی مشاهده می کند. رحمانیت الهی، انسان را به این درک می رساند که به وسعت جهان هستی است و اندیشه ی او را از سطح خود و قوم و نژاد و ملت خود به سطحی گسترده و کیهانی (اینتریونیورسال) که شامل کل جهان های موازی و مجاور و عوالم دیگر است، ارتقاء می دهد تا از این رهگذر، به درکی متعالی و به مقام انسان صالح (صلح با خدا، خود، جهان هستی و انسان های دیگر) نائل شده، رسالت انسانی خود را به جا آورد. برخورداری از این عرفان، در عین حال که منجر به آشتی بیشتر با دین می شود، نه تنها امکان طرح و بررسی افکار و آرای مختلف را سلب نمی کند، بلکه باعث می گردد رویارویی با این افکار، بدون تعصب باشد و از این طریق، همواره بالندگی بیشتری به ارمغان آید.